تبليغاتX
باران یعنی.... تو برمیگردی

باران یعنی.... تو برمیگردی

اگرچه نزد شما تشنه سخن بودم،کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

 

سلام

بعد چند وقت دوباره دارم می نویسم

این بار یه یادگاری از فرزین...

اگه یادتون باشه چند روز آخر ترم 8 یه دفتر دستم بود و

از همتون میخواستم چند جمله ای برا آب 84 بنویسین

یادتون اومد؟

بین نوشته ها و دست خط های همتون،

دست خط فرزین شاید آخرین یادگاریمون ازش باشه

پس تو این پست یکی از آخرین یادگاری هامونو از فرزین میذارم

به امید اون روزی که قدر انسان ها رو تا وقتی زنده اند بدونیم

 

 

آخه پسر خوب اگه بلد نبودی خوب باشی

که دل این همه آدم از نبودنت آتیش نمی گرفت

خدا رحمتت کنه

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت21:12توسط فرشته | |

 

با یه یادگاری از فرزین تا چند روز دیکه آپ می کنم و منتظر حضور گرمتون هستم

+نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت1:16توسط فرشته | |

 

یکی از گل های آب 84 پرپر شد

به همین سادگی

وقتی خبر رو شنیدم اصلا باورم نشد

فکر کردم خواب می بینم

با صدای بلند گریه کردم که شاید با صدای گریه از خواب بیدار شم!

ولی خواب نبود واقعا اتفاق افتاده بود

خدایا

انگار همین دیروز بود

یادمه روز آخر موقع خداحافظی، هی خداحافظی می کرد

 و حلالیت می خواست و می رفت

ولی بعد چند دقیقه دوباره میومد و می گفت:

نمی دونم چرا نمی تونم برم!

خدایا!

آخه فرزین خیلی آرزوها داشت

می خواست ارشد قبول شه

همه جزوه های کنکوری رو جمع کرده بود که شروع کنه

ولی...

از همون موقعی که از ارومیه رفت

 هروقت حالشو می پرسیدم بیمارستان بود

یه بار که ...

یه بار دیگه هم ...

آخرین بارم که گفت: دعام کن، فردا قراره برم عمل کلیه

بهش گفتم: امسال، سال تو نبود همش مریضی

گفت: فقط اینو می دونم که خدا خیلی دوستم داره

چند روز بعد تو آخرین تماس تلفنی صداش خیلی خسته بود

 گفت: بهترم! ولی نبود

گفت: خدا رو شکر کن شیراز قبول شدی، درساتو خوب بخون،

کلی خوش بگذرون، از عوض منم بگرد

آخرین جمله اش این بود که: دعام کن

دعا کردم

به خدا دعا کردم

ولی دعاهام مستجاب نشد

یکی دو هفته هم بود که کسی گوشی رو جواب نمی داد

خدایا چرا جواب نمیده؟

نکنه اتفاقی افتاده؟

نگو فرزین داره درد می کشه

داره ..........

هیچوقت فراموشت نمی کنیم

هیچوقت...

جات بهشت باشه

خدا رحمتت کنه

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت16:40توسط فرشته | |

 

چند وقت پیش واسه یه امر خیری، سه روزی رفتم ارومیه!

ولی خیلی زود این سه روز تموم شد و بازم روز از نو، روزی از نو ...

چون وقتم خیلی کم بود نتونستم به اکثر دوستام اومدنمو خبر بدم

یه سری به دانشگاه زدم و بعضی از اساتید رو ملاقات کردم

از دوستام  هم نادره، آتوسا، فریبا و چند نفر دیگه رو دیدم

دانشکده هنوز برام آشنا بود

خیلی از صحنه های کارشناسی دوباره اومد جلوی چشمام

گروه آشنای آب، انجمن علمی، آزمایشگاه هیدرولیک و آبیاری زهکشی،

 ساختمان قدیم و معراج،محوطه دانشکده، آموزش، کتابخانه مرکزی، سلف و ...

 پر بود از خاطرات به یاد ماندنی 4 سال زندگی

چقدر دلم هوای اونروزا رو کرده

اردوهامون، کلاس های درسمون و مهم تر از همه صمیمیت کلاسمون

 که دیگه هیچ جایی پیدا نمیشه.

آخه ما 84ی ها یه چیز دیگه بودیم

12آذر میام ارومیه

به امید اونروز

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت13:10توسط فرشته | |

 

دیشب با دوستام رفتیم حافظیه!!! منم که مثل اکثر وقتا دلم گرفته بود

یه نیتی کردم و تفالی به حافظ زدم و  اونم  اینطوری جوابمو داد:

                           

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور

 کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

 و این سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن

 چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت

 دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

 باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

 چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

 سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید

 هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان غم مخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب

 جمله می داند خدای حال گردان غم مخور

حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار

 تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

دلتنگم خیلی

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت15:31توسط فرشته | |